شام اول جوجه ای نازک بدنسر ز تخم آورد برون در انجمنگفته اند فرخنده این مولود بادنام او با یاد او موعود بادباشدا تا در پی همنام خودبر سر ما گسترد آرام خودرفت ایامی چو بر نوزاد دهرچشم و گوشش تیز و نو گردیده پرنام خود بشنیده در شام دعاگفت مادر از چه دارندم نداکیست این دیوی که شد همتای مناو نمیرد جز به سعی و رای منکیست او سقف سمایش کرده سنگبارش رحمت به خاکش کرده ننگبایدم تا بهر همنوعان خوددر نبرد آیم به جسم و جان خودگفت نه ای غنچه ی باغ امیدتو به نامی میدهی او را نویدهست یکی موعود به دور روزگارزو براید جمله دیوان را دمارتیز پرواز است و هم گسترده بالهست این برکه به پرهایش چو خالحال دیگر در برم آرام گیرلقمه از منقار من در کام گیررفت ایام و بشد شام چهلاردکان در سوز و سازی و بحلمادر موعود کوچک پر ز دردپر پریشان بوده و چنگال سردمی خورانیدش، ولی خود ناشتاشد بدینسان رسم و آئین قضاآخرین لقمه بدادش در دهاناوفتاد و شد برون از تن روانبعد مادر با دلی پر خشم و کینرفت تا دیوی کشد یا خود دفیناین داستان ادامه دارد
برچسب:
نویسنده: کاوه رادمنش
تاريخ: جمعه
25 آذر
1401 ساعت: 12:13